
قبل از اینکه این مطلب بسیار بحث برانگیز رو بخونید به شما پیشنهاد می کنم ابتدا از طریق همین لینکزندگی نامه ی اوشو عارف هندی رو بخونید. و به کتابهای معروفی که نوشته مراجعه کنین. شما می تونین با کلیک بر روی نام کتاب مقابل(( الماس های آگاهی)) اوشو رو هم دانلود کنید. به دلیل طولانی بودن این بحث ارائه مطلب به صورت سریالی صورت خواهد گرفت. این کتاب نمی گوید که با سکس موافق است...بلکه با ان مخالف است اما می گوید از طریق انرژی پاک و مقدس می تون به درجات الوهیت و والای معرفتی در این دنیا رسید. این سخنرانی در 4 روز در بمبئی انجام شد که مخالفان افراطی زیادی را برانگیخت تا حدی که عده ای این عارف هندی را تهدید به قتل کرده بودند. ایا ارائه ی نظر باید این گونه مورد استقبال قرار گیرد. متاسفانه به دلایل پایین بودن سطوح فرهنگی صحبت کردن از مسائلی که بسیار پر اهمیت هستند وسعادت بشری به آن وابسته است به شدت مورد برخورد قرار می گیرد. خواندن این کتاب را از طریق همین وبلاگ به شما پیشنهاد می کنم...امیدوارم خواندن عقاید دیگران، به شما در یافتن حقیقت جهان هستی کمک کند.
سخنان فی البداهه ی اوشو برای دوستان در بمبئی
مقدمه ی کوتاه:
تا زمانی که طبیعی بودن سکس با تمام قلب پذیرفته نشود، هیچ کس نمی تواند کسی را دوست بدارد. می خواهم به شما بگویم که سکس الهی است. انرژی سکس الهی است، انرژی خدایی. برای همین است که این انرژی می تواند زندگی بیافریند. جنسیت بزرگترین و اسرارآمیزترین نیرو است. تمام این ضدیت با سکس را دور بیاندازید. اگر می خواهید عشق در زندگیتان ببارد، از این ستیز با سکس دست بکشید. سکس را با سرور بپذیرید. قداست آن را تحسین کنید.
*اوشو*
جاذبه در چیست؟ عشق چیست؟ زندگی کردن عشق و شناختن عشق بسیار آسان است، ولی بیان آن دشوار. مانند این است که از ماهی بپرسی"دریا چیست؟"...ماهی ممکن است بگوید دریا این است...در همه ی اطراف هست، همه جا هست. ولی اگر اصرار کنی که لطفاً دریا را تعریف کن، فقط اشاره نکن ، آن وقت مسئله برای ماهی واقعاً دشوار می شود. در زندگی انسان نیز هر آنچه که خیر است، هر آنچه را که زیباست، فقط می توان زندگی اش کرد و هر چیزی را که واقعی است، فقط می توان آن را شناخت. فرد فقط می تواند آن چیزها را" باشد " ولی تعریف آن چیزها را نمی داند. بدبختی در این است که در طول 5 تا 6 هزار سال چیزی که انسان ها باید آن را زندگی کنند چیزی که در واقع برای زندگی کردن منظور شده، فقط در موردش سخن گفته شده است.آواز های عاشقانه خوانده می شوند، وسروده های عاشقانه و مخلصانه خوانده می شود. ولی خود عشق در زندگی انسان ها جایی ندارد. اگر درون انسان را عمیقاً بکاهیم در خواهیم یافت که از هیچ واژه ی دیگری بیش از "عشق" به صورت کاذب استفاده نشده است. بیشترین بدبختی در این تفکر انسان است که آنان که در واقع عشق را دروغین ساخته اند، کسانی که در حقیقت تمام نهرهای عشق را مسدود ساخته اند، نیاکان و اجداد مستقیم عشق هستند. مذهب از عشثق سخن می گوید، ولی آن نوع از عشق که تا کنون انسان را فرا گرفته همچون نوعی بد بختی، فقط تمامی درهای عشق را در زندگی انسان بسته است. در این خصوص بین شرق و غرب و بین هندوستان و آمریکا تفاوتی اساسی وجود ندارد.
رودخانه ی عشق در زندگی انسان ها هنوز جاری نگشته است. و ما انسان را به این سبب سرزنش می کنیم و ذهن را مقصر می دانیم و می گوییم ذهن زهرآگین است و برای همین است که عشق در زندگی ما انسان ها جاری نیست. ذهن یک زهر نیست. در واقع کسانی عشق را زهرآگین ساخته اند و به آن اجازه ندادند که زاده شودف همان کسانی هستند که ذهن را زهرآگین خوانده اند. ذهن چگونه می تواند یک زهر باشد؟ هیچ چیز در این دنیا زهر نیست. در تمام جهان هستی هیچ چیز زهر نیست. همه چیز شهد است. این انسان ها هستند که تمام شهد را به زهر تبدیل کرده اند، و خائنین اصلی آموزگاران هستند، مردان به اصطلاح مقدس، مردان به اصطلاح مذهبی.
ضروری است که این نکته با جزئیات آن درک شود، زیرا اگر آشکارا دیده نشود، هیچ امکانی برای عشق در زندگی انسانها وجود ندارد، حتی نه در آینده! ما به استفاده از همان چیزهایی که مسئول زاده نشدن عشق در زندگی ماست، به عنوان پایه های پدیدار شدن عشق ادامه می دهیم. اوضاع چنین است که حتی ما قادر نیستیم آن خطا های اساسی را که در اصول آموزش های کاملاً غلطی که در طول قرون و اعصار وجود دارد و پیوسته تکرار و دوباره گویی شده است ببینیم، به دلیل همین تکرارها! در عوض انسان ها محکوم به اشتباه هستند، زیرا قادر نیستند الزامات آن اصول را برآورده سازند.
شنیده ام: یک دست فروش باد بزن های دستی می فروخت، از کنار قصر پادشاهی می گذشت و فریاد می زد: باد بزن های منحصر به فرد و شگفت انگیز ساخته ام. این باد بزن ها هرگز قبلاً دیده نشده اند. آن پادشاه مجموعه ای از باد بزن های دستی داشت که از تمام دنیا گردآوری شده بود و بنابراین بسیار کنجکاو شد. از بالکن قصرش نگاهی به باد بزن های منحصر به فرد آن مرد دوره گرد انداخت. به نظر او باد بزن ها معمولی به نظر می رسیدند که ارزش چندانی هم نداشتند، ولی به هر حال او مرد را به بالا فرا خواند.
شاه پرسید: چه چیز منحصر به فردی در باد بزن های تو وجود دارد؟ و قیمتشان چیست؟
مرد دستفردش گفت: عالیجناب قیمتشان گران نیست، با در نظر گرفتن کیفیت آنها، قیمتشان خیلی کم است: هر کدام 100 روپی!
شاه در عجب شد... یکصد روپی؟ این باد بزن ها به ارزش یک صدم روپی در همه ی بازار موجود است آنوقت تو می گویی یکصد روپی؟ چه چیز مخصوصی در مورد اینها وجود دارد؟
دستفروش گفت چه چیز مخصوص؟ هر باد بزن تضمینی یکصد سال دوام دارد. در طول صد سال خراب نمی شوند.
شاه گفت: طوری به نظر می رسد که یک هفته هم دوام نمی آورند. آیا می خواهی به من حقه بزنی؟ این یک کلاه برداری است و آن هم با خود شاه!
فروشنده پاسخ داد: خدای من چگونه جرئت کنم؟ من همه روز از اینجا گذر می کنم. من همه روزه در خیابان در دسترس هستم. و به علاوه، شما حاکم این سرزمین هستید، من چگونه جرئت می کنم سر شما کلاه بگذارم. باد بزن با قیمتی که درخواست شده بود خریداری شده بود. با وجودی که شاه به آن مرد اعتمادی نکرد، ولی بسیار کنجکاو بود که چگونه این مرد یک چنین ادعایی می کند؟؟ به آن فروشنده دستور داده شده بود که تا یک هفته ی دیگر بازگردد.
محور چوبی باد بزن طی 3 روز از جا در آمده بود در کمتر از یک هفته باد بزن کاملاً متلاشی شده بود. شاه یقین داشت که هرگز آن مرد دوره گرد به قصر باز نخواهد گشت، ولی در کمال شگفتی دید که مرد سر زمان مقرر ظاهر شد.
شاه غضبناک بود: ای حقه باز! ببین! این بادبزن توست در کمتر از یک هفته کاملاً متلاشی شد. تو تضمین کرده بودی که صد سال دوام می آورد. آیا تو دیوانه ای؟ یا اینکه بسیار حقه باز هستی؟
مرد با تواضع پاسخ داد: با تمام احترام به نظر می رسد که جناب عالی نمی دانید چگونه از این بادبزن استفاده کنید. این باد بزن صد سال عمر می کند تضمین شده است. چگونه از آن استفاده کرده اید؟
شاه گفت: عجب! حالا هم باید یاد بگیرم چگونه خود را باد بزنم؟
مرد گفت: لطفاً عصبانی نشوید! چگونه خود را باد می زدید؟
شاه چگونگی باد زدنش را به آن مرد نشان داد.
مرد گفت: حالا می فهمم! نباید اینطوری باد می زدید! شاه پرسید: چه راه دیگری است؟
مرد توضیح داد: بادبزن را ثابت نگه دارید و آن را مستقیم در برابرتان قرار دهید و سپس سرتان را به دو طرف حرکت بدهید، بادبزن صد سال عمر می کند. شما از بین خواهید رفت اما بادبزن دست نخورده باقی می ماند. بادبزن اشکالی ندارد، روشی که شما باد می زدید مشکل داشته است.
وضعیت انسان چنین است. بشریت امروز حاصل فرهنگی است که 5 یا 6 هزار سال عمر دارد. ولی انسان مورد سرزنش است نه فرهنگ آن. انسان در حال تباهی است، با این وجود از آن فرهنگ تحسین می شود. فرهنگ عظیم ما، دین عظیم ما...همه چیز عظیم است. و این انسان ثمره ی آن فرهنگ و دین است. ولی نه: انسان خطا کار است و باید خودش را عوض کند!
با این حال هیچ کس جرئت ندارد که بزخیزد و تردید کند که شاید آن فرهنگ ها و مذاهب که در ده ها هزار سال در سرشار ساختن انسان از عشق شکست خورده اند، خطا باشند.
و اگر عشق در ده هزار سال به وجود نیامده باشد، آنوقت برپایه ی همین فرهنگ و همین مذهب چه امکانی دارد که عشق هرگز در اینده در زندگی انسانها جاری شود؟ چیزی که در ده ها هزار سال گذشته به وجود نیامده باشد، در ده هزار سال دیگر هم به وجود نخواهد آمد. امروز بشریت همانند فردایش خواهد بود. انسان ها همیشه یکسان بوده اند و همیشه ثابت خواهند ماند و با این وجود ما هنوز شعارهایی در تحسین و تقدیر از این فرهنگ فریاد می کنیم و از قدیسان و مردان مقدس تجلیل می کنیم. ما حتی حاضر نیستیم در نظر بگیریم که فرهنگ و دین ما می تواند دچار خطا باشد. می خواهم به شما بگویم که چنین هست. و انسان امروزی گواه آن است. چه گواه دیگری می تواند وجود داشته باشد؟
ادامه در قسمت دوم
تبلیغات